ای درد !
روزی با نقاب اشک
بر کویر گونه هایم لغزیدی
و زمانی چُونان غباری
در سکوت ِ آینه
بر چهره ام نشستی
و گاهی با سنگینیِ این تاوان
لبان ام را دوختی و زبان ام را سوختی
و این سان تندرِ زمان
با شلاق های خشم اش
از من " زنی مردانه " ساخت
زنی رَشکِ مرد
ای درد ... !
" رویا پاکدل "