ماه مهر ، ماه خوب مدرسه
ا هیاهوی ِ شادتان
شاد می شوم
و با مویه های غریب ِ غمگین تان ، غمناک
ای غنچه های ِ عطرین ِ باغ ِ خدا
مهرتان خجسته باد...
رویا پاکدل

ا هیاهوی ِ شادتان
شاد می شوم
و با مویه های غریب ِ غمگین تان ، غمناک
ای غنچه های ِ عطرین ِ باغ ِ خدا
مهرتان خجسته باد...
رویا پاکدل

نگاهت سرآغاز ِ شرم است
و سرچشمه ی حیا
وتبسم ِ پنهانت ، غایت ِ سادگی
غنچه ای که در پس ِ باغی از گل
نهان کرده ای
معنای دقیق ِ صمیمیت است
رویا پاکدل
لاشک
با هر چه نشینی
با هر چه باشی
خوی او گیری
شمس تبریزی
وبا هلهله واری مست
برقص و برقصان کوه را، دشت را
وگیسوان ات را
با نسیم آشنای مهر
رویا پاکدل
برای پدر و مادرم
اینک کدام پاسخ ِ در خور را
به چین وچروک ِ رخسارتان
و خمیدگی قد ِ بلندتان می توان داد
مهربانان !
نمی دانم به چه رازی، یا با چه پرده ای
می توان مهرتان را ستود
و قهرتان را سترد
رویا پاکدل
بهار بی تو سرد است
بی برگ و بی بار
وبی هیچ بلبلی که بخواند
بی هیچ گلی
که تورا به یاد بیاورد
بهار بی تو سرد
ومن بی تو تنها و هیچ
رویا پاکدل
زندگی راستین شما زمانی ست که
کاری برای کسی انجام دهید که توان جبران محبت شما را نداشته باشد.س
بنجامبن فرانکلین

دل من دير زمانی است كه می پندارد :
« دوستی » نيز گلی است
مثل نيلوفر و ناز
ساقه ترد ظريفی دارد
بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد
جان اين ساقه نازك را
دانسته
بيازارد
« فریدون مشیری »

منتظر آمدن همه نباش
یک نفر
هیچ وقت نمیآید . . .
«ازدمیر آصف»
بیا و
بهار را به خانه بیاور ...
ارزش ِ بعضی از لحظات ِ زندگی
به اندازه ی کل ِ زندگی است . . .
هنر اگر چه نان نمی شود
امّا
شراب ِ زندگی ست . . .

من چیزی از عشق مان
به کسی نگفته ام!
آن ها تو را
هنگامی که در اشکهایِ چشمم
تَن می شسته ای
دیده اند . . .
نزار قبانی

به قول مولانا
خورشید که هر صبح طلوع می کند نمی گوید
که من بر چمنزارها می تابم و بر لجنزارها نمی تابم
بلکه یکسان می تابد
شما هم مثل خورشید برای نیکی کردن
به خوبی یا بدی ِ انسان ها کاری نداشته باشید ...

زندگی یک اثر هنری ست
باید از آن لذت برد

دوست داشتن
تمثیلی از نفس کشیدن من ست
و
سزاواریم در زندگی

یک عددسیب کجا
این همه تبعید کجا
وحشی بافقی

ماه و تو ، شب و من
باهمانیم
ما بی شما بود ، نتوانیم
وشما بی ما ، نمود
رویا پاکدل

به بهانه ی ۱۹ فروردین
سالگرد غروب صادق هدایت
او همه ی هستی اش را بر سر ِ نیستی اش نهاد
و راهی ِ سرزمینی اثیری شد
و زمین را برای رجاله ها و لکاته ها واگذاشت
رفتن اش را نه
که ماندنش را
در تاریخ ادبیات پر غرور ِ بشریت گرامی می داریم .

دست هایت را
دست های خسته ات را می گویم
که بجای کشیدن ِ نقاشی کودکی
بار سخت و سنگین ِ
زندگی را بدوش می کشند
رویا پاکدل
