حکایت دختر دهقان و . . .

حکایت دهقان و ارباب
. . . دهقان پیر با ناله می گفت :
ارباب! آخر درد من یکی دوتا نیست، با وجود این
همه بدبختی نمیدانم دیگر خدا چرا با من لج کرده
و چشم تنها دخترم را ،چپ آفریده است؟! دخترم
همه چیز را دوتا میبیند!
ارباب پرخاش کرد که: بدبخت! چهل سال است
نان مرا زهرمار میکنی! مگر کور هستی،
نمیبینی که چشم دختر من هم چپ است؟!
دهقان گفت: چرا ارباب میبینم اما چیزی که هست،
دختر شما همهی این خوشبختیها را "دو تا" میبیند ...
ولی دختر من، این همه بدبختی را ...
+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 17:58 توسط رویا پاکدل
|