‎" با یزید بسطامی "
روشن تر از خاموشی چراغی ندیدم / و سخنی ، به از بی سخنی نشنیدم
ساکن سرای سکوت شدم / و صدره ی صابری در پوشیدم
مرغی گشتم /چشم او از یگانگی / پر او ازهمیشگی
در هوای بی چگونگی،می پریدم/کاسه ای بیاشامیدم که هرگز،تا ابد
ازتشنگی او سیراب نشدم